

وقتی میگم تلپاتی داریم، اونم از نوع عجیبش یعنی همینخب زهرای عزیزم؛خوشبختانه از اول تا پایان هیچستان همراه لیلی (لیلی) بودم و از این بابت خوشحالم. قلم تو شایستگی بالایی داره، بهخصوص وقتی که برای خونه بنویسی...هیچستان جاییه که منم خیلی وقتا تو ذهنم براش نامهنگاری میکنم، «هیچ» کلمه عجیبیه و حس کردنش عجیبتر. شاید هم خودمونیم، هیچی بعید نیست. بههرحال، لذت بردم از نوشتههای لیلی. هرچقدرم برای کسایی که میدونست نوشتههاش رو نمیخونن بازم نامه مینوشت اما، ما نویسندهها هم ی طورایی همینیم.مرسی که هیچستان رو نوشتی، جاش بین مابقی آثارت خالی بود.
"به نام خدا" سلام به کاربران انجمن یک رمان با یک مژده به نویسندگان شعر و دلنوشته در خدمتتون هستیم. با همفکری تیم ادبیات، برای حمایت از شما نویسندگان دلنوشته و شعر قرار هست که هر ماه همخوانی برای دلنوشتهها و اشعار برگزار بشه. گفتمان آزاد برای دلنوشته: https://forum.1roman.ir/forums/881/...
forum.1roman.ir
دانلود رمان با یادت چشمامو میبندم به صورت رایگان
نام رمان: با یادت چشمهام رو میبندم
نویسنده: فائزه سگوند (nihan)
ژانر: عاشقانه-اجتماعی
تعداد صفحه: ۳۹۳
دانلود رمان اجتماعی-عاشقانه به قلم فائزه سگوند PDF، دانلود لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
داستان دربارهی دختری به اسم راحیله، او دانشجوی رشته ی پزشکیه و درخانوادهای چهارنفره و ثروتمند زندگی میکند. راحیل در سن بیست و یک سالگی عاشق میشود، ولی پدرش که مردی خشن است با این عشق مخالفت میکند، و همین باعث عذاب ابدی راحیل میشود.
دانلود رمان مانکن نابودگر به صورت رایگان
رمان نبرد عشق عسلی اثری از نجمه صدیقی
بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:
پرستار وارد شد و سینی صبحونه رو روی میز گذاشت، آهیل روی تخت
نشست و سوپ رو تا آخر قاشق-قاشق به خوردم داد.
من: بابا کجاست؟
مامان: شرکت
چشمهام غمگین شد و گفتم :
– بابا هیچ وقت منو دوست نداشت، حتی الانم که روی تخت بیمارستانم
نمیاد سری بهم بزنه؛ اگرم بیاد اونقدر غر میزنه تا حالم رو میگیره .
آهیل: بابا دوستت داره، فقط کمی سخت گیره و رو بعضی چیزا مثل
ماشین حساسه تو هم که همش دست رو نقطه ضعفش می زاری و غر
می شنوی .
من: اصلا هم اینجوری نیست، اون فقط تو رو دوست داره چون پسری .
آهیل خم شد دستم رو بوسید و گفت :
– حالا چرا بغض می کنی؟ دل نازک من، مهم اینه خودم دوستت دارم و
چشمکی زد.
به این همه مهربونی داداشم لبخندی زدم.
ساعت سه شد مامان کمک کرد تا لباسهام رو بپوشم و آهیل رفت دنبال
کارهای ترخیصم.
آهیل منو بغل کرد و به سمت ماشین برد، منو روی صندلی عقب خواباند
و مامان هم جلو نشست بعد به سمت خونه حرکت کردـ ماشین پیاده شدیم، آهیل منو روی ویلچر گذاشت و هلم داد مامان هم
وسایلم رو آورد.
وق
یا خودِ خدا. من واقعا توانایی این همه مهربونی رو ندارم خیلی حس قشنگیه که یکی به یادت باشه چه برسه به این که اون یه نفر یه نویسندهی مهربونم و خوشقلم و بااستعداد باشه، هرچی از صفتهای خوب و قشنگ در وصف شما بگم کم گفتم، خیلییییییی ممنونم از آرزوی قشنگتون، امیدوارم همیشه قلب مهربونتون شاد باشه و کیکای تولدم گوشت بشه به تنتون.پن: از کجا فهمیدین منو از سطل زباله پیدا کردن؟
‹ به نام عصارهبخش وجودها › کد رمان'>رمان: 5453 ناظر رمان: ARYA-T خلاصه: قلبش به تاریکی شبهای بیماه شده بود، گویا تقدیر با او بد تاکرده بود. کودکیاش در پردهای از ابهام گذشت؛ حال او آمده تا ورق را برگرداند و همهچیز را به نفع خود تمام کند. اکنون دیگر قدرت در دستان اوست، تقدیر جرئت ندارد برخلاف...
forum.1roman.ir
من بیمن و تو بیتو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست
کد داستان: ۱۰۹ ناظر داستان: @Yalda.h سطح: متوسط نام داستان کوتاه: رقصندهی ضمیر نویسنده: مریم سعادتمند ژانر: #رئالیسم_جادویی خلاصه: دختری از جنس پری ولی در دنیای انسانها! دختری که باید به سرزمین اصلی خود برگردد و بداند که او کیست؟! جواب چراهایش و خیلی از چیزهایی را که نمیداند، دریابد...
forum.1roman.ir
به نام خالق یگانهسلام خدمت یکرمانیهای عزیزبالاخره بعد از انتظاری دلچسب نتایج دومین مسابقه BDY آماده شدو قرار بر این است در این تاپیک اسامی برگزیدگان مسابقه برترین دلنوشته سال را به اطلاع شما عزیزان برسانیم.***اسامی دلنوشتههای برتر به شرح زیر است:رتبهی اول: زاگرسنویسنده:
ZahraRezai میانگین نمره: 90/6رتبه دوم: مخبطنویسنده:
ILLUSION [COLOR=rgb(61, 142...
کتاب داستان مردی را بازگو میکند که سالیان طولانی آدم کشته است و در این کار بسیار حرفهای بوده است. کیم بیونگ سو باسواد است، ادبیات و شعر خوانده، اما حال که در دوران بازنشستگی به سر میبرد دچار زوال عقل شده و دکتر به او گفته که بهزودی همه چیز را فراموش خواهد کرد. نه آخرین قتلش را به یاد میآورد و نه حتی سگش را. احساس میکند همهچیز را از دست داده است. کتاب خاطرات این مرد را روایت میکند و در ادامهی داستان موقعیتی پیش میآید که شخصیت داستان که در گذشته یک قاتل حرفهای بوده و اکنون بازنشسته شده و همهچی را فراموش کرده است با یک چالش روبرو میشود و باید تصمیم بگیرد که آیا یک قتل دیگر انجام بدهد یا نه؟ آن هم کشتن یک قاتل دیگر! دختر مرد قاتل عاشق و دلباختهی یک قاتل زنجیرهای شده است که مثل یک ماشین آدمکشی دخترها را یکی پس از دیگری به قتل میرساند. او که دخترش را در خطر میبیند میخواهد از دخترش محافظت کند ولی هرروز فراموش میکند که چهکاری میخواسته بکند و فنون قتل را هم هرروز بیشتر فراموش میکند. داستان حول این شخصیت و نحوهی برخورد او با این تردید که آیا مجدد به قتل روی بیاورد یا خیر ادامه پیدا میکند. کیم یونگ ها با نثری روان و خوشخوان خاطرات این مرد را روایت میکند که خواندن آن را لذتبخشتر میکند.
- بخشی از کتاب:
در راه برگشت از بیمارستان پشت ایست بازرسی ماندیم. مأمور پلیس طوری من و اون-هی را نگاه میکرد که انگار می شناسدمان، بعد گذاشت برویم. او پسر کوچکتر دهیارمان بود.
گفت «ایست بازرسی گذاشتهایم چون یکی رو کشتهاند. این که شب و روز داریم میگردیم و هیچی هم دستمون رو نمیگیره داره ازپا درمون میآره
داستان پاسیو مشترک از مجموعه داستان هیچ کس مثل تو مال این جا نیست نوشته میراندا جولای.
روزهایی در زندگیمان وجود دارد که در آن هیچ اتفاق عجیب و غریبی نمیافتد. به قول معروف «همان همیشگی» است. اما اهمیت دادن و داشتن نگاهی متفاوت به همین روزمرگی هاست که آدمها را از هم جدا میکند و حتی تبدیل به نویسندهای با استعداد میکند. میراندا جولای نویسنده و هنرمند آمریکایی است که از خلوت زندگی آدمهای عادی، دغدغهها و غوغای درون آنها را بیرون میکشد و در قالب کلمات برای خواننده داستان تنهاییشان را توصیف میکند. کتاب هیچکس مثل تو مال اینجا نیست مجموعه ای از داستان های ساده و معمولی است که هیجان و پیچیدگیهای خاص پنهان در آن با دنیای خیال ترکیبشده و داستانهایی خواندنی ساخته است. میراندا جولای توانایی منحصر به فردی در عملی کردن کارهای عجیب و نشدنی دارد پس اگر جایی از داستان دیدید کسی در کف آشپزخانهی خود آموزش شنا میدهد، تعجب نکنید!
- بخشی از داستان:
بالاخره مهم بود دیگر. حالا این که او در آن لحظه بی هوش بوده که کل جریان را منتفی نمی کند. تازه به نظر من اهمیت ماجرا را دوبرابر هم می کند چون ذهن هوشیار خیلی وقت ها اشتباه می کند و عاشق آدمی می شود که نباید. اما وقتی توی چاه افتادی و دستت به هیچ جا بند نیست، چشمت هم نباید از اشتباه بترسد. خدا می گوید این کار را انجام بده و تو هم انجامش می دهی.
ادامه...
بالاخره مهم بود دیگر. حالا این که او در آن لحظه بی هوش بوده که کل جریان را منتفی نمی کند. تازه به نظر من اهمیت ماجرا را دوبرابر هم می کند چون ذهن هوشیار خیلی وقت ها اشتباه می کند و عاشق آدمی می شود که نباید. اما وقتی توی چاه افتادی و دستت به هیچ جا بند نیست، چشمت هم نباید از اشتباه بترسد. خدا می گوید این کار را انجام بده و تو هم انجامش می دهی.
-بخشی از کتاب-
راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک